یکسال و سه ماه و شانزده روزگی ترمه جون
دُخی جون
این روزها ماشاا خیلی کارهای جدید میکنی
یعنی به ما فرصت نمیدی که اولیش و هضم کنیم ، سریع یک کار دیگه رو میکنی
مثل 3 -4 روز پیش که مدام تلفن را بر میداشتی ( خدا را شکر دست به موبایل نمیرسه) و مدام با خاله لاله حرف میزدی...در خیال خودت
و خیلی هم جدی هر از 10 تا جمله ، من فقط یکی - دوتاشو میفهمیدم یعنی چی
امروز هم که کارهای باباتو مو به مو انجام میدادی و اداشو موقع حرف زدن با تلفن در میاوردی..صداتو کلفت میکردی میگفتی : ایو ..آ..قا بیار...بده
بابات دیگه ریسه رفته بود از خنده اصلا فکرشو نمیکردیم اینقدر قشنگ و دقیق ضبط کنی ...کامل پس بدی
عصر رفتیم پارک...وای به اندازه 365 روز دنبالت دویدم
هر بچه ای که میدیدی میخواستی باهاش دوست بشی و به زور وادار به راه رفتنش کنی...کاری هم نداشتی چقدر از خودت بزرگتره ویا کوچکتر ، کارخودتو میکردی.مامان یکی از بچه ها گفت
ماشاا بچه شما خیلی اجتماعیه و خوب ارتباط برقرار میکنه
خدا را شکر . واقعا دوست داشتم همینطوری بشی و همینطوری باقی بمونی
مثل همیشه از خدا ممنونم توروبه ما داده و همیشه ازتو در کمال صحت و سلامت مراقبت میکنه وروزهاتو پر از عشق ، پر از نور وجود خودش و پر از شادی کرده ....تا ابد
آمین


یکسال و سه ماه و شانزده روزگی ترمه جون
